محمد رضا واليزاده معجزى

383

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

عليه سالار الدوله و اردوى يغماگرش برانگيخت كه شكست او را از خداوند مسئلت مىكردند : آتش سوزان نكند با سپند * آنچه كند دود دل مستمند نكند جور پيشه سلطانى * كه نيايد ز گرگ چوپانى پادشاهى كه طرح ظلم افكند * پاى ديوار ملك خويش مىكند سپاه بىفرمانده در همان موقع كه سواران تحت امر خوانين و رؤسا ايلات و طوايف درهم ديگر ادغام و عموما تشكيل اردوى واحدى را دادند ، پيش‌بينى بعضى روشن‌بينان چنان بود كه هيچ كدام از خوانين رياست ديگرى را گردن نخواهند نهاد و در نتيجه اين اردو بدون فرمانده كل خواهد بود و كارش را از پيش نخواهد برد . به ويژه راجع به پيشرفت جنگى هم توافق حاصل نمىشد و هركس مىخواست اين افتخار نصيب خودش و يا شخص مورد نظرش بشود . تا هنگامى كه از ميدان جنگ فاصله زياد داشتند ، چون فرصت مذاكره باقى بود ، اختلافات آنها مراحل ابتدايى را طى مىكرد و به منتهاى شدت و حدت خود رسيده بود ولى هر اندازه كه از لرستان دور تر مىشدند ، اختلافات اشتداد بيشترى پيدا مىكرد و كشمكش و جنجال بر سر فرماندهى كل نيرو قوت مىگرفت و همه خود را از ديگران احق و اولى مىدانستند و بر رياست ديگران گردن نمىنهادند . شاهزاده نمىدانست در اين ميان چه‌كسى را برگزيند كه متفق عليه عموم سركردگان قوم باشد . زيرا نمىخواست بر سر اين ماجرا اشخاص از او مكدر شوند . سرانجام به حكم اضطرار او به روساء گفت : « هركدام فرماندهى نفرات خود را داشته باشيد » و با اين اقدام سروصدا خوابيد ولى تاكتيكى بسيار غلط بود و سرانجامى ناميمون داشت . زيرا هر ستون و اردوى قومى به حكم اجبار بايستى يك سرفرماندهى داشته باشد كه از اوامر و نواهى او اطاعت كنند . وقتى كه در اردويى ده‌ها فرمانده و رئيس بودند ، عاقبت چنين اردويى اظهر من شمس است و شكست آن را همه‌كس مىتواند پيش‌گويى كند . « 1 »

--> ( 1 ) . اين موضوع به داستان اهل آن قريه ماند كه همه ثروتمند بودند و اوامر شاه را گردن نمىنهادند و خراج نمىپرداختند و دائما مأمورين را به ستوه مىآوردند و سرانجام شاه به وزيرش گفت : " تكليف ما با اين مردم چيست ؟ " وزير گفت : " تدارك اين كار را من كنم . " اين بود كه مردان قريه را يكى پس از ديگرى نزد خود خواند و به آنها مىگفت : " فقط تو رئيس اين قوم هستى و ادعاى ديگران بيهوده است " و در نتيجه طولى نكشيد كه تيغ بر همديگر نهادند و به منتهاى ضعف و ناتوانى رسيدند و مطيع دولت شدند .